شعر از شاعر گیلانی
( مهدیه نوروزی )
معجزه
مثل یک شعرِ لطیفی که غزل بار شده است
از پس زهرِ عجیبی که شکر بار شده است
تو همان معجزه یِ شادیِ پنهانِ منی
از پس موج سکوتی که تلنبار شده است
بی تو در وسوسه ی خواب و خیالم نکند
یارم از قبل به من بوسه طلبکار شده است
من که چون چاکری در خدمت بوسه بری ام
یارم از قصد به من بوسه بدهکار شده است
لحظه ای چشم سیه دیدم و بعد پنداشتم
بَه چه سودی که نصیب دل غمبار شده است
حالیا نیستی و نیستنت
خود به خود مسئله شد وَه که زیان بار شده است
دلم آن لحظه که فهمید دلت هم نظر است
از همان لحظه به یکباره سبکبال شده است
همچو یک جعبه ی پر از گوهر
دل پر مِهرِ خود را در دست
داشتم و مردم شهر پنداشتند
عاشق بیچاره جفاکار شده است!
ولی اکنون دلم در کف دست
جان و دل در کف دست دیگر
همچو یک تحفه کنم پیشکشت
دل سنگم فداکار شده است !
ترسم ار جانی نماند به رهت
نیمه ی جان به رهت بسپارم
نیمه ی دیگر دل را نگه داشته ام
دل مغرور جفاکار شده است!