دستاي پينه بسته اش را گرفتم
خواستم از زندگيش برايم بگويد، كنارش نشستم و گفتم
سلام
خوبي بابا جان
خوبم الحمدالله
خدا بهت عمر طولاني بده بابا
چند لحظه اي سكوت كرد و تو چشمهايم نگاه كردو با اين جمله شروع كرد
وقتي دوتا پسرم و همسرم مردن
ديگه چه زندگي اي، دعا كن زودتر بميرم
با اين جمله غم بزرگي به دلم انداخت
تمام اون روزهاي سخت و من تنها پشت در ccu
و ساكت شدن تمام اون دستگاهاي لعنتي متصل به بابا در وسط اذان نيمه ماه رمضان مثل يك فيلم از جلوي چشمام رد شد
دستاي پينه بسته اش را گرفتم گفتم از اين به بعد من پسرت …

متن و عکس از مهام نیک نژاد
