وقتی که خودمان را با الگوی مصرف خفه کنیم!
آدم چگونه میتواند با الگوی مصرف خودش را خفه کند؟ مگر الگوی مصرف یکجور طناب است که آدم خودش را با آن حلقآویز کند؟! خب البته اگر الگوی مصرف طناب باشد، توانمندی آن را نیز میتواند داشته باشد.
به گزارش عصرصادق، آدم چگونه میتواند با الگوی مصرف خودش را خفه کند؟ مگر الگوی مصرف یکجور طناب است که آدم خودش را با آن حلقآویز کند؟! خب البته اگر الگوی مصرف طناب باشد، توانمندی آن را نیز میتواند داشته باشد. بدین منظور راههای مختلفی وجود داشته و مهمتر از همه بستگی به این دارد که ما چگونه به مصرف و کالا نگاه کنیم، یعنی؛ تا مصرف چه و کالا چه باشد.
آنچه در این یادداشت بهصورت خیلی سنگین مورد تأکید بوده، الگوی مصرف اشتباه است و البته منظور از واژه سنگین تنها بر شدت موضوع تأکید دارد یعنی این یادداشت میخواهد خیلی شدید از الگوی مصرف نادرست بگوید.
آدم به میوهفروشی رفته و یکهو چشمهایش به تابلویی دستنویس میافتد: «این میوهها به یکسوم قیمت فروخته میشوند» خب آدم نمیتواند مانند نقشهایی که آقای جواد رضویان بازی کرده از خوشحالی بهصورت خود چنگ نیانداخته و نگوید؛ «آخ مادر جان، یکی بیاد منو ببره» لذا خودش را به میوهها رسانده و از هریک دستکم ده کیلو خریده و به خانه میبرد. آدم به نانوایی رفته و چشمهایش روی تابلویی مکث میکند که روی آن نوشته؛ «امروز به دلیل نذر یکی از مشتریان نان رایگان عرضه میشود» آن آدم نمیتواند از خوشحالی بهصورت خود چنگ نیانداخته و جیغ نکشد. خب آخر نان است دیگر، مگر الکی پلکی است؟! هر چه اسکناس و سکه در دست داشت، به جیب برگرداند و با شصت هفتاد قرص نان لواش به خانه رفته و باد در غبغب انداخته و به همسر میگوید: «بیا و ببین که امروز اقتصاد خانوادهمان را متحول کرده و نجات دادهام» همسر نیز شوهر را در آستانه خانه مانند یک نانوایی سیار با شصت هفتاد قرص نان دیده و دهانش از تعجب بازمانده و او را گیج و منگ نگاه میکند. آدم به سبزی فروشی رفته و با تابلویی مواجه میشود که روی آن نوشته؛ «آنقدر سبزی ارزان ببرید که بترکید!» همان آدم تا قیمت پایین سبزی را میبیند سر از پا نشناخته و هر چه دارد را روی سبزی سرمایهگذاری کرده و با دستکم پانزده کیلو سبزیخوردن به خانه برمیگردد، به خانه که میرسد همسر با دیدن یک دسته و بوته بزرگ سبزی که در چارچوب در ایستاده و دو پا دارد کبود شده و از تعجب کارش به اورژانس و بیمارستان میکشد. (به دلیلِ جلوگیری از در نیامدنِ لوسِ موضوع، از واکنشِ چنگ انداختن بهصورت و جیغ کشیدن خودداری کرده و البته برای بقای جواد رضویان در سینما و تلویزیون نیز بهترین آرزوها دارم.) آیا آدمها در موقعیتهای یادشده دستودلباز بوده و کارشان درست است؟
بدن انسان روزانه برای بقا به چند کیلو میوه و سبزی و چند قرص نان نیاز دارد؟ دانشمندان آلمانی پس از پژوهشهای بسیار به این نتیجه رسیدهاند که (لطفاً گفته دانشمندان آلمانی را با آهنگ و لحن زبان آلمانی خیلی جدی و خشن بخوانید)؛ «اگر آدم این اندازه میوه را خریداری کند قطعاً نمیتواند همه آن را خورده و درنتیجه میوهها آنقدر در یخچال میمانند تا بِگندند» دانشمندان آلمانی دوباره در کار خرید و اقتصاد خانواده ما ایرانیها دخالت کرده و گفتهاند (همچنان خشن و با لحن آلمانی بخوانیم)؛ «همه سبزیهایی را که خریدهاید واقعاً میخورید؟ آیا این اندازه سبزی میتواند روزها سالم مانده و خراب نشوند؟ دِ آخه چرا اینهمه سبزی خریدهاید؟!» همچنین در جای دیگری نیز گفتهاند؛ «آخر نانت نبود آبت نبود، اینهمه نان خریدنت چه بود؟!» شبی جایی مهمان بوده و حرفهایمان به زباله رسید (خب مگر ایرادی دارد آدم از زباله حرف بزند؟ از غیبت کردن که خیلی بهتر است).
نمیدانم چرا موضوع گفتوگوی ما در آن شبنشینی به زباله رسید، یکهو پرسیدم؛ «شما نان خشکتان را چگونه از زباله جدا کرده و کجا میریزید؟» و میزبان پاسخ داد که؛ «ما اصلاً دورریز نان نداریم؟!» خب نمیتوانستم تعجب نکنم، تا پیش از گفته میزبان تصور میکردم آدم قادر نیست همه نانهای خانه را پیش از بیات شدن بخورد و بهناچار باید دور بریزد، همین تصورم را نیز به میزبان گفتم و جواب شنیدم که؛ «ما هرروز نان تازه و البته بهاندازه میخریم» میزبان از اینکه هرروز نان تازه میخورد، همچنین از جایی خرید میکند که نان را خوب و درست پخته و گوشه و خمیر هم ندارد خوشحال بود. به دلیل ارزان بودن یا چیزی شبیه به حراج برای خانه به مقدار زیادتر از میزان مصرف میوه و سبزی میخریم، میوه و سبزیجات در خانه میمانند و نمیتوانیم همه را مصرف کنیم، درنتیجه رفتهرفته پژمرده و خراب میشوند، آنچه باقی میماند مقادیری زباله – هرچند جذب شدنی – برای طبیعت است.
ماه نیز به نیمه سوم خود رسیده و بهتدریج رو به پایان است، دستانمان را درون جیب کرده و «ای دل غافل» گویان به اندوخته اندکمان پی میبریم، بله این واقعیت دارد که چیزی از نقدینگی یا پول ما باقی نمانده است! همسر از آنسوی خانه ما را صدا میزند: «راستی امشب عمو بزرگه خونه ما دعوتند، آذوقه نداریم.» ما میمانیم که چه کرده و از بیپولی به کجا پناه ببریم. خب آدم در اینگونه مواقع میتواند خودش را به مریضی زده، غش کرده، خانه را ترک گفته فرار کند، یا خیلی محکم و جدی بگوید:«پول نداریم، مهمانی بی مهمانی» اما این شیوه تحقیقاً راه بهجایی نبرده و مراسم مهمانی نیز به قوه خود باقی است. آنجاست که عباراتی از قبیل؛ مقاومت اقتصادی، مدیریت و تناسب میان دخلوخرج مانند گنجشک دور سرمان جیکجیککنان میچرخند.
همانجاست که یادمان میافتد روزهایی در زندگی ما وجود داشتهاند که به دلیل ارزان بودن بیشتر از اندازه مصرف خریداری و بدین گونه اسراف کردهایم، لذا با این رویکرد اقتصاد خانوادهمان را خیلی قشنگ ترکاندهایم. آنچه با عنوان مقاومت اقتصادی گفته میشود، به معنای ریاضت نبوده و ریشه در مدیریت در خرید، مصرف و اقتصاد خانواده دارد. این عبارات را نه در حد شعار که با درکی درست به عمل برسانیم. با این عبارات رفیق شویم، خدا شاهد است که ضرر نمیکنیم.
دانشمندان آلمانی درباره الگوی مصرف و اقتصاد خانواده و مدیریت مالی خانه به این نتیجه رسیدهاند: «آدم باید مثل آدم پول خرج کند تا به پیسی نخورد، حتی اگر پول زیاد در دست و جیب نداشته باشد». نگارنده چهار شاخ مانده است که آیا آلمانیها واژه پیسی را از ما شنیدهاند یا خودشان هم این کلمه پیسی را از قبل داشتهاند؟! یعنی آنها بعد از جنگ جهانی تا یقه درون پیسی بوده و تلاش کرده و اقتصادشان را اول از خانوادهها درست کرده و سامان بخشیدهاند؟ مگر باید این آموزشها را نخست از خانوادهها آغاز کنیم؟! چه حرفا!
منبع: صبح نو
انتهای پیام/
