روایتی از حواشی الگیلانو/اتوبوسی به مقصد انزلی
عصرصادق :برزخ تلخی بود،برزخ آمدن اتوبوس و رسیدن یا نرسیدن به انزلی.ساعت پنج عصر بود و ما همچنان منتظر اتوبوس.اکنون سه ساعت است که خیابان نامجو میزبان ماست.جان به لب شدیم اماسوار اتوبوس که شدیم خیلی زود گله ها و خستگی ها فراموشمان شد. دلشوره اما در چهره همه قابل مشاهده بود. من اما نگران میهمان نوجوانی بودم که باخود همراه داشتم.تشویقهای داخل اتوبوس کمی آرام مان کرد.استرس اما دیری نپایید که شروع شد.راننده می […]