پنجشنبه , ۱۰ خرداد ۱۴۰۳ 2024 - 05 - 30 ساعت :
فرهنگ و هنر - یادداشت

میراث ماندگار مولانا در ادبیات فارسی/ خام بُدَم، پخته شدم، سوختم

۱۳۹۵-۰۷-۰۸

عصرصادق :جلال الدین محمد، فرزند شیخ بهاءالدین محمد بدون تردید یکی از والاترین و برجسته ترین عارفان و شاعرانی است که در جهان زیسته و یادگارانی ارزشمند از خود بر جای گذاشته‌اند.

آنگونه که تاریخ نقل می‌کند او در سال ۶۰۴ هجری قمری به دنیا آمد و در سن ۶۸ سالگی و در سال ۶۷۲ به دیدار معبود شتافت.

و اما نقطه عطف زندگی مولوی، ملاقات او با شمس تبریزی است که باعث مستغرق شدن او در بحر عرفان شمس و به نوعی، تولد دوباره مولوی است؛ تا آنجا که درس و بحث و وعظ را به گوشه‌ای نهاد و باقی عمر را به سمع و وجد و شعر پرداخت.

شعر مولوی سرشار از وام‌گیری از متون دینی و بویژه قرآن و حدیث است.

او در جایی و با اقتباس از آیات پایانی سوره مبارکه حمد می سراید:

از برای چاره این خوف‌ها
آمد اندر هر نمازی،
«اِهدِنا»

کاین نمازم را میامیز ای خدا
با نماز
«ضالّین» و اهل ریا

همین وام‌گیری از دو آیه پایانی سوره مبارکه زلزال هم اتفاق افتاده است تا این دو بیت خلق شود:

کِی کژی کردی و کی کردی تو شر
که ندیدی لایقش در پی اثر

کی فرستادی دمی بر آسمان
نیکی ای کز پی نیامد مثل آن

به بیان دیگر می‌توان این دو بیت را ترجمه‌ای شاعرانه از آیات «فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره/ و من یعمل مثقال ذره شرا یره»دانست. همچنین است عبارت تکرارشونده قرآنی «… فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون» که در این بیت مولوی متجلی است:

هر که از خورشید باشد پشت گرم
سخت رو باشد، نه بیم او را، نه شرم

و اما ابیات متعددی از شعر مولوی هم، وام‌گیر احادیث ائمه معصومین (ع) است. یکی از این اشعار که در پی می‌آید، اشاره به حدیث «خورده شدن نیکی‌ها توسط حسد» دارد:

عقبه‌ای زین صعب تر در راه نیست
ای خنک آن کش حسد همراه نیست

و یا مضمون روایت «زندان بودن دنیا برای مومن» که در این بیت جلال الدین محمد دیده می‌شود:

این جهان زندان و ما زندانیان
حفره کن زندان و خود را وارهان

در این باره همچنین می توان به ابیات زیر هم اشاره داشت که برگرفته از متون دینی است:

اندرین عالم هزاران جانور
می‌زید خوش عیش و بی زیر و زبر

شکر می گوید خدا را فاخته
بر درخت و برگِ شب ناساخته

حمد می‌گوید خدا را عندلیب
اعتماد رزق بر توست ای مجیب.

این بیت از مولوی هم که طبق حدث شریف، مبغوض‌ترین اشیا را نزد خداوند، طلاق می‌داند:

تا توانی پا منه اندر فراق
اَبغضُ الاشیاء عندی، الطلاق

و اما درباره آثار مولوی باید به این نکته توجه داد که آثار او یا منظوم است که در این زمینه می‌توان به کلیات او اشاره کرد که در قالب‌های مختلف شعری سروده شده و یا منثور، که آثاری مانند «فیه ما فیه» و «مجالس سبعه» از آن جمله است.

در حقیقت آثار منثور مولوی، به نوعی تقریرات مجالس و درس‌های اوست که به همت شاگردانش مکتوب شده و به آیندگان سپرده شده است: «حکایت می‌آورند که حق تعالی می‌فرماید که ای بنده من، حاجت تو را در حالت دعا و ناله زود برآوردمی، اما در اجابت جهت آن تأخیر می‌افتد تا بسیار بنالی که آواز و ناله تو مرا خوش می‌آید. دو گدا بر در شخصی آمدند؛ یکی مطلوب و محبوب است و آن دیگر عظیم مبغوض است. خداوند خانه گوید به غلام که زود، بی‌تأخیر، به آن مبغوض نان پاره بده تا از در ما زود آواره شود؛ و آن دیگر را که محبوب است وعده دهد که هنوز نپخته‌اند، صبر کن تا نان برسد.

ناله مومن همی داریم دوست
گو تضرع کن، که این اعزاز اوست

خوش همی آید مرا آواز او
وان
«خدایا» گفتن و آن راز او

و اما درباره آثار منظوم مولوی، باید به شروع این آثار با کلام ماندگار «نی‌نامه» اشاره کرد که به حق، از زیباترین و پُرمعناترین ابیات سروده شده در عالم هستی است که تفاسیر متعددی هم بر آنها نوشته شده است:

بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از
جداییها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تـــا بگویم
 شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

مــن به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از
 درون من نجُست اسرار من

سر من از ناله‌ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

مولوی را باید شاعری دانست که عشق را جوهر حیات می‌داند، جوهری که اگر نباشد، هیچ حرکت و جنبشی در عالم واقع نمی‌شود. او در حقیقت عشق به مبدأ و اصل وجود را برتر از همه عشق‌ها می داند:

ای یوسف خوش نام‌مـا خوش می‌روی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

ای نور ما ای سور مـا ای دولت منصور مـا
جوشی بنه در شور ما تا می‌شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظّاره کن در دود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل، جان می‌دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل،
ای وای دل، ای وای ما

او همچنین می‌سراید:

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا

نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا

نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
مرغ که در طور تویی خسته به منقار مرا

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار
مرا

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضه امید تویی راه ده ای یار مرا

روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی
آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا

دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا

این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

مولوی در عین حال شاعری مرگ آگاه است و به وصال دوست می اندیشد:

ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن
  وز هر دو جهانم بستان

بـا هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان

و این نیز یکی از برجسته ترین اشعار عرفانی مولوی محسوب می‌شود:

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده‌ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می‌روم آخر ننمایی وطنم؟

مانده‌ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده ست مراد وی از این ساختنم

نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم

مرغ باغ ملکوتم نِیَم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم

درباره شعر عاشقانه و عارفانه مولوی بسیار می‌توان گفت، اما شایسته است تا این گفتار را با بیتی از او به پایان بیاوریم که به زعم برخی کارشناسان، خلاصه‌ای است از همه آموخته‌های عرفانی این شاعر نام آور جهان هستی:

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بُدَم، پخته شدم، سوختم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

  • ×